خرید بک لینک

اینجا یه میز هست که قهوه ایه. روش یه بطری آب هست که تا نیمه پر شده...یه پانچ یه کیف قرمز یه پایه چسب با یه ظرف پر از سوزن و گیره کاغذ و یه کازیو.این میز یه صندلی سبز هم داره با یه تلفن مشکی.

پشت این میز یه کارمند نشسته که بعد از ۷ ساعت کار خسته و کوفته سرشو گذاشته رو میز و هی تو دلش دعا میکنه خدایا ساعت زودتر سه و نیم بشه من برم. حتی گلدونای زیبای اتاقش هم روحیه اشو عوض نمیکنه.

یه حسرتی تو دلش هست که بدجوری فکرشو مشغول کرده. با یه آه از ته دلش شروع میکنه به گوش دادن به صداهای همکارهاش که از اتاق های دیگه میاد.خدا رو شکر میکنه که صدای تلفنهاش دیگه قطع شده و کسی زنگ نمیزنه.

دلش میخواد زودتر بره خونه. دلش حتی برای فرش های خونه اش هم تنگ شده. دلش میخواد وقتی میره خونه یکی یه چای گرم بذاره جلوش و یه بشقاب پر از غذای خوشمزه. یه نگاهی باشه که وقتی از در میاد تو بهش لبخند بزنه. یکی باشه بغلش کنه و اون تمام خستگی هاشو همونجا دور بریزه.

چه حسرت بدی....چه حسرت خوردن بدی.


برچسب: نویسنده: hasan تاريخ: شنبه 13 مهر 1392 ساعت: 17:36

صفحه بندی