خرید بک لینک

حیاط بسیار بزرگی پر درختهای بلند که سرهاشون تو هم فرو رفته بود و قسمتهای زیاد حیاط رو سایه مینداخت

همونطور که قبلاْگفتم یک در چوبی تو حیاط جلو انباری بود که به باغ راه داشت و هر شب بابا کلون پشت در رو میبست تا حیوون تو حیاط نیاد .

زمستون بود و حیاط پر برف بود و ارتفاع برف در اثر ریختن برف تو حیاط زیاد شده بود اون شب مامان و بابا رفته بودن خونه یکی از بستگان من لجبازی کردم گفتم خونه میمونم .بعد رفتن مامان و بابا پشیمون شدم سایه درختهای تو حیاط تو پنجره افتاده بود و زوزه باد ترس رو تو وجودم تقویت میکرد از ترس خودم رو پشت تخت مخفی کرده بودم و سرم رو تو زانوها فرو کرده بودم تا نه چیزی ببینم نه چیزی بشنوم و بلند بلند شعر میخوندم .

براتون بگم تو اتاقی که نشسته بودم به حیاط مشرف بود و دوتا پنجره بلند چوبی داشت و دو لنگه در چوبی محافظ داشت که عصرها برای خنک شدن و در امان بودن از شدت آفتاب میبستن هر روز بابا عصرها اونا رو میبست و خونه تاریک میشد و خنک و ما خواب عصر رو تجربه میکردیم .

اون شب خونه خیلی ترسناک بود یک دفعه احساس کردم چند حیوون به پنجره پنجه میکشن .درست احساس کرده بودم بابا یادش رفته بود در چوبی باغ رو ببنده و گرگهای گرسنه تو حیاط هجوم آورده بودن و دنبال غذا میگشتن از وحشت فقط جیغ میزدم قلب کوچیکم از بس تند تند میزد صداشو میشنیدم

یک ساعت شایدم بیشتر جیغ زدم و بعد بیهوش شدم نمیدونم چقدر زمان گذشت فقط تو حیاط صدای بلند چند مرد رو شنیدم که داشتن گرگها رو میکشتن صدای بیل بود که تو سر گرگها میخورد بابا داد میزد تامارا عزیزم نترس من اینجام وباز صدای زوزه گرگهاخلاصه بعد تلاش زیاد گرگها از بین رفتن و بابا خودش رو تو اتاق انداخت و منو بغل کرد .من لال شده بودم و تو تب میسوختم .بابا برام تعریف کرد که وقتی تو حیاط وارد شدیم گرگهای گرسنه به طرف ما حمله ور شدن و ما به طرف در حیاط برگشتیم و نیروی کمکی صدا کردیم

بابا منو بغل کرد و به سرعت به درمانگاه رسوند بعد اون شب من حدود ده روز شدید بیمار شدم و بعد اون دیگه هیچ شبی تو اون حیاط تنها نموندم


برچسب: نویسنده: hasan تاريخ: شنبه 20 مهر 1392 ساعت: 17:25

صفحه بندی