من شنیدم که عمو حسن مرده ... وقتی این را شنیدم با عجله مانتوی سرمه ای را تنم کرده ... من حتی آرایش هم نکردم!
هرچه به دنبال چادرم گشتم پیدایش نکردم ، یادم آمد تمام لباس مشکی ها و تیره ها روی بند لباسی آویزانند و همه شان خیس ... چادری را که کمی از قسمتش سوخته بود بر سر کردم و با عجله راهی خانه ی برادر عمو حسن شدم ... و تماااااااااام طول راه را گریه کردم ...
به خانه ی برادر عمو حسن که رسیدم ، دوستم فریاد زد و من گریه ... او گریه و من اشک ... عمو حسن ، عموی آزاده هست ... آزاده نیمی از وجود من را در تمام این سال ها گرفته ...
دوستم را به سختی بر روی زمین نشاندم ، آرام و قرار نداشت ... در تمام ساعتی که منتظر پدرش بود که به دنبالش بیاید لحظه ای دستم را از دستانش جدا نکردم . می دانم تسلی نمی شدم برای این درد بزرگ ، اما باید او را تنها نمی گذاشتم . موهای آزاده هنوز فر بود و جای لاک ها هنوز بر ناخن پیدا بود ...
فقط یک شب از جشن عروسی پسرعمو گذشته که این فاجعه اتفاق افتاده ...
لباس مشکی را بر تن کرد و بعد با پدرش رفت .
وقتی به خانه رسیدم ... دوستم (میم) زنگ می زند اتفاق را برایش تعریف میکنم .
میگوید خب به تو چه ربطی داره که ناراحتی؟ اصلا به تو چه ربطی داره که میخوای بری خونه ی عموی آزاده؟ برایش میگویم خب دوستم هست ... میگوید خب باشه ... اصلا خوشم از این نوع رفتارات نمیاد ... اینکه بخاطر اونا نشستی گریه میکنی ...
نمی شود برایش توضیح داد ... قدرت درک این نوع احساسات را ندارد.
چیزی نمی گویم و با مهربانی خداحافظی میکنم .
دلم از رفتارش نمی گیرد ... این دوستیِ چهارده ساله همیشه همین طور پیش رفته ... در تضاد های زیادی ... ما دو دوست کاملا متضاد هستیم ، اما من هنوز دوستش دارم ... با هم کنار می آییم ، و کنار هم می مانیم ... به نظرم همین که هستم خوب است ...
همین قدر دلواپس لحظه های دوستانم ... همین قدر شریک در غم هایشان ...
اینکه گاهی دست یک دوست در دستم باشد همیشه برایم تسکین بوده ... حالا هر چقدر هم که از این دردها کم نشود ...
این روزها به دست دوست نیازمندم ...
دستی که سردی دستانم را نه تحمل کند ، فقط دوست داشته باشد ...
دستی که دستانم را رها نکند ... همیشه باشد ...
دستی شبیه به دستان خودم ... که همیشه مرهم بشود ...
عمو حسن مواظب مریم و زهره و رضا باش ...
برچسب:
نویسنده: hasan