اما در آپارتمان هیچ کس نبود.راستش،از همیشه هم خالی تر بود.بدون هیچ دردسر و مشکلی ناهار پختم،هیچ چیز منفجر نشد یا سر نرفت،و بعد ناهار را سر میز خوردم.با خود گفتم،به زودی غذایم را در آشپزخانه خواهم خورد ،ایستاده،در میان قابلمه ها و لگن ها.این وضعیتی بود که آدمها وقتی تنها زندگی می کردند دچارش می شدند.احساس کردم باید سعی کنم یک روال عادی و همیشگی ایجاد کنم.*
پی نوشت:
1.امروز کلافه ام ...کارهای معادل سازی اصلا خوب پیش نمیره...باورم نمیشه...اما نباید تسلیم بشم...کاری که این روزها مدام وسوسه ام میکند...زانو زدن...دراز کشیدن...خوابیدن و یک رویا...یک رویای سیاه که جسمم را ببلعد...روحم را فراموش کند و بگذارد برای خودش مدام این سو آن سو برود...یک جور بی وزنی...این روزها بله فقط به همین بی وزنی احتیاج دارم...
2.امروز داشتم فکر میکردم...که اگه خدا قبل از اینکه منو به دنیا حواله کنه و میگفت خودت بگو میخوای چه طوری باشی چی باشی تو چه خانواده ای باشی...دوست داشتم همین باشم...تو همین خانواده با همین زندگی...همه چیز خوبه...فقط یه چیزی رو میخوام تغییرش بده...دوست داشتم منو یک مرد حواله میداد به زمین...از زن بودن خسته شدم...حقیقتا...دلم میخواست مردی بودم و با اعتماد به نفس زیاد، بلاهت آمیز به بلاهتم افتخار میکردم و مدام به خودم و همه ی دنیا تفاخر میکردم که من یک مردم یک موجود کامل یک ذهنی که مو، لای درزش نمیره...عقل کل ، جنس اول...حالا مهم نیست که یک معتاد باشم...و یا یک رفتگر و یا یک معلم و یا شاید مهندس فیزیک هسته ای و یا نه اصلا یک قاضی...بله تنها شغلی که انحصارا در ید این موجودات کامل و عاقل و پر از منطق بله...منطق...عقل...چیزی که میگویند در دنیای متمدن آن دخترک پیدا نمیشه...مهم اینه که هرآنچه از این دنیای متمدن وجود داره ناقصه...یک جنس دسته دوم مهم نیست یک مهندس فیزیک هسته ای باشد و یا یک سیاستمدار و دیپلمات و سفیر سازمان ملل و یا نه شاید یک خانه دار و شاید یک جراح مغز و اعصاب فقط مهم اینه که ارزش آن دخترک و دنیای متمدنش از مردی معتاد و یا هر چیز دیگر کمتره و چقدر رنج میبرم از این بلاهتی که دست و پایش میزنم...چیزیی که برای من عیبی است و برای آن موجود پر از غرور و متکامل عین ویژگی و کمال...امان از این بلاهتی که مبتلایش هستم...
نقشه ی مرگم را با دقت طراحی کردم؛برعکس زندگیم،که به رغم تمام تلاشهایم برای مهار کردنش، مثل ولگردها از این شاخ به ان شاخ میپرید.
زندگی ام میل به ولو شدن داشت ،نرم و آبکی شدن،حرکت نقش های طوماری و ریسه مانند،مثل قاب آینه های باروک،نتیجه ی پیگیری یک خط بدون کمترین مقاومت.حالا بالعکس میخواستم مرگم تمیز و ساده،حساب شده و حتی کمی خشونت آمیز باشه،مثل یک کلیسای کواکر یا یک دست لباس مشکی_ساده با یک رشته مروارید...قلق کار این بود که بدون هیچ رد و نشانی ناپدید شوم،و پشت سرم فقط سایه ی یک جسد باقی بگذارم،سایه ای که همه به اشتباه آن را به حساب واقعیتی قطعی و بی چند و چون بگذارند.اولش فکر کردم از پسش بر آمده ام.*
پی نوشت:
3.
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ... علی صالحی
4.
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم قیصر امین پور
5.
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشينيم
ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد
مینشينيم برای خودمان قصه میگوئيم
تا کبوترانِ کوهی از دامنهی روياها به لانه برگردند علی صالحی
6.
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب هوشنگ ابتهاج
7.حرفهایم مال امروز نیست...مال دیروز نیست...به خاطر این سال نیست...
سالهاست...23 سال است که آرزویم چشم فرو بستن از بیداری است...همان روزی که چشم باز کردم و از کسالت و اندوه و خشم گریه سر دادم...این سخنان به خاطر امروز و دیروز نیست...
8.
آسمان همیشه آبی است...
* "بانوی پیشگو" مارگارت آتوود
برچسب:
نویسنده: hasan