دی نبود،بهمن نبود،اسفندهم نبود اما زمستان بود.هواسرد وآسمان خاکستری رنگ. "راستش را بخواهید هیچوقت اینگونه به آسمان ننگریسته بودم.شاید هم آسمان هرگزاین گونه خودرابه من نشان نداده بود...." هرچه بود هوای عجیبی بود.همه جایخ بسته بود.همانطورکه سرم پایین بود به پاهای برهنه ام نگاه میکردم... _کفش هایت را کجا گذاشتی،دیوانه؟؟؟!اگرسرمابخوری چه؟؟؟! سرمایی حس نمیکردم.پاهایم بی حس شده بودند،امابودند.هنووووز بودند.انگار بی حسی پاهای آدم را استوار تر میکند....(؟!) همه داراییم را باخودبرداشته وبردوش حمل میکردم.داشته هایم آنقدرکم بود که درکیسه ی روی دوشم جاشده بود،اما خوب،کمرم را خم کرده بود.... هواتاریک بود وچشم های من هم ضعیف وازبخت بد همه جارا مه گرفته بود. مصمم درجست وجوی آشنایی که به یادم بیاورد،کوچه هاوخیابان هارایکی پس از دیگری می پیمودم.خانه ی آشنایی که می توانست پناهگاهی باشد،نه برای خودم،بلکه برای اسباب واثاثیه ای که سنگینی اش رابردوش حس میکردم. واردهرکوچه که میشدم یا به هریک از خیابان های اصلی که می رسیدم،چشم هایم را می چرخاندم وامیدوارانه به خانه هانگاه میگردم... بعضی از آنها چراغ هایشان را خاموش کرده بودند.می خواستند بگویند'ماخانه نیستیم!' حق هم داشتند.هرچه باشد،خانه خودشان است.با سند وبا مدرک! ازپنجره برخی خانه هاچندچراغ روشن دیدم وبا هیجان بی حدواندازه ای زنگ در را به صدا درآوردم.البته پیش از آنکه دررابازکنند،وسایلم را پشت دیوارخانه همسایه میگذاشتم. وقتی در رابازمیکردند زیرکانه از لای در نیم نگاهی به داخل می انداختم تا از وضعیت باخبرشوم.بعضی از خانه ها چقققققققدر کوچک بودند وبعضی چقققدر بزرگ.... اما ویژگی مشترکشان این بود که همه ی آنهاپربودند.درون هرخانه،کوچک یابزرگ،به اندازه گنجایشش اسباب واثاثیه بود.بنابراین اینکه بخواهم جایی هم برای وسایل من اختصاص دهند،بدون شک،درخواست بی شرمانه ای بود. درآن مدت صحنه های جالبی رانظاره گربودم.صف های طولانی که درمقابل بعضی از خانه ها کشیده شده بود وصاحب خانه های بزرگواری که وسایل خودرابیرون ریخته بودندتا جایی برای اسباب میهمانان بازشود....ومیزبانان تحسین برانگیزی که خانه هایی بی انتهاداشتند.... صحنه هایی جالب؟ وشاید خجالت آور... رهگذران خسته ای که دیگرتاب سنگینی اسباب خودرانداشتندودیوانه وار وسایلشان را به این سو وآن سوپرتاب میکردند.تنهاصدای فریادهای آنهاسکوت بی معنی این شهررامیشکست. خواسته یا ناخواسته(؟)درمیان راه چندی ازاین هابه دوشم افتاد.بایداعتراف کنم سنگین نبودنداماآرامشم رابرهم میزدند... زمان میگذشت وطلوعی درکارنبود. شایدخورشیدی دراین شهرغریب نیست که طلوع کند. آنقدرگرم یافتن پناهگاه بودم که گرمای خورشید را از یادبرده بودم. حالا دیگرچراغ امیدی هم که در درونم بود خاموش گشته بود.... قدم هایم سست ترشده بودند.دیگرعجله ای درکارنبود.آرام وآرام تر راه می رفتم....آرام...آرام....آرام و "ایست" ! _ نه!هنوزخیابان های دیگری برای جست وجوهست. _دیگرقصدجست وجو ندارم. تاریکی آزاردهنده این شهر،کبودی پاهایم وسنگینی این کیسه کوچک مرا وامی داشت که تصمیمی بگیرم...
_ " دلت خانه ای میخواهدکه چراغش راروشن کنی،به پاهایت چاقوبزنی تا خون کثیفش خارج شود؛برروی زخمش مرهم بگذاری تابرای سفربعدی که مقصدی نامعلوم دارد آماده گردد....خانه ای که گاهی خرده ریزی از آنچه جایت راتنگ کرده برداری و به زباله دانی این شهربیندازی؛ که شاید جایی باشد برای رهگذری که امیدوارانه به سراغت می آید....."
کیسه ی وسایلت کهنه شده... کیسه را زمین بگذار... خانه ای بساز... 'محکم' "پناهگاه امن تو " |